سيد صادق سجادى

237

تاريخ برمكيان ( فارسى )

گويندگان مستثناء عهد خويش بود ، كه من كنيزكى داشتم ماهروى و قوّاله ، شيفتهء او بودم . ازو پسرى تولّد شد . عبد الله بن مالك خزاعى كه از جملهء معتبران و ناموران درگاه خلافت بود از حال تولّد پسر من آگاه شد . ديدم رقعه‌اى به طلب من فرستاده و ده هزار درم تهنيت آن پسر با رقعه ارسال داشت . من برخاستم و نزديك او رفتم . ديدم مست شبانه است و در عشرت مشغول است . چون مرا ديد گفت سازى در دست « 1 » گير و سرودى بگو كه من خوشتر ازين شوم كه شده‌ام . و او هيچ‌وقت با من به گستاخى سخن نكرده است ؛ دانستم كه جهت آن ده هزار دينار كه در « 2 » تهنيت پسر من فرستاد او را برين مىدارد و گستاخى مىكند « 3 » و الّا من نديم خليفه باشم ، بدين تحكّم از من سرود طلبيدن شرط معتبران و بزرگان نيست . من هم به تكلّف اندوه‌زده « 4 » بنشستم و سرودى آغاز كردم . چون نشاطى در آن سرود گفتن نداشتم و او را از آن حظّى پيدا نيامد ، دو سه كرت با حريفان و نديمان خود گفت كه اسحق سرودهاى نغز پرنشاط و طرب پيش برمكيان گويد ، اينجا چرا آن‌چنان نگويد ؛ و اين برمكيان در اصل گبر بوده‌اند « 5 » و خالد را امير المؤمنين بزرگ گردانيده و ما از عربيم و اهل نسب ما را بهتر دانند . و ايشان آدمىزاده‌اند چه چيز ايشان بهتر از ما آمده است يا بيشتر از ما توانند داد ؟ مرا اين سخن بسيار درد كرد و در دل گرفت و خاطر بشوريد و در هر موى از وجود من شورى ظاهر گشت . گفتم خداوند را ازين سخن خوش « 6 » نيايد ، چرا كه آنچه از كرم و سماحت برامكه « 7 » آيد از ديگران نيايد . اگرچه ايشان آدميانند ، اما در مروّت و سخاوت در عرب و عجم كسى به ايشان نرسيد ؛ و اگر بگوئى ، يك كرم ايشان كه در حق من كرده‌اند پيش تو تقرير كنم . ديدم كه ازين سخن به غايت برآشفت و شراب از سر او بدر رفت و راست بنشست و مرا گفت بيار آنچه دارى . گفتم وقتى يحيى خالد برمكى صبوحى كرده بود ، خادمى به طلب من فرستاد . در آن ايّام من چنان خانهء تنگ « 8 » داشتم كه اسپان را در دهليز مىبستند و

--> ( 1 ) . ك : درست . ( 2 ) . ك : - در . پيش‌تر گفته بود ده هزار درم ! ( 3 ) . ك : - و . . . مىكند . ( 4 ) . اساس : اندوه‌زده شكل . ( 5 ) . اساس ، ك : برمك گبرى بوده است . ( 6 ) . ك : بد . ( 7 ) . اساس : ايشان . ( 8 ) . ك : خانه چنان .